![]() |
![]() |
|
| عشق یعنی استخوان و یک پلاک سال ها تنهای تنها زیر خاک |
|
چندساعتی بیشتر به رفتنمان باقی نمانده!!!
این چند ساعت باقی مانده باز دو دل شده ام هر چه به لحظه ی رفتن نزدیک تر می شوم دو دلیم نیز بیشتر می شود!!! آماده ی نماز شدم فکرم را از دو دلی دور کردم تا نمازم را بخوانم!!! داشتم نماز می خواندم اما راستش را بخواهید فکرم جای دیگری بود یاد ۲ سال پیش افتادم صبح زود از خواب بیدار شدن ها و نماز خواندن ها و به همراهش دعای عهد خواندن آن هم در جایی که قبلا انسان هایی پاک سرشت در همان مکان نمازهای عشق را خواندند و .... یاد دو کوهه افتادم!!!!دلم بدجوری گرفت!!! همین که به خودم آمدم نمازم تمام شده بود!!!(خیر سرم عجب نمازی خواندم ها) بعد از نماز حال و هوای دیگری داشتم !!! یادم افتاد اصلا یک سری جاها گفتگوی دو نفره با خدا جون حال بیشتری دارد. همین که داشتم به این فکر می کردم دیدم وسایلم رو هنوز جمع نکردم!!(البته به خاطر دو دلی هایی که عرض کرده بودم) سریع هر چیزی را که لازم بود جمع کردم و حاضر شدم. (قرار بود ساعت ۷ صبح همگی جلوی در دانشگاه علوم پایه باشن تا به امید خدا از اونجا راه بیفتیم) عجباا!!!!!! داخل ماشین بودم و باز این دو دلی دست از سرم بر نمی داشت کم مانده بود به راننده بگویم برگردد. نه مثل این که رسیدم. آقا تشکر پیاده میشم! همین که از ماشین پیاده شدم بوی اسفند و صدای کربلا کربلا ما داریم میاییم باز بردم توی حال و هوای دیگری. احساس کردم خدایی نکرده الان جنگ و این همه جوان که جلوی در دانشگاه تجمع کردن عازم.......... (بابا دمتون گرم) یک دفعه یکی از بچه ها داد زد فلانی مخلصیم همان لحظه از فکر آمدم بیرون و خنده ام گرفته بود.(حالا برای چی بماند) شروع کردم با بچه ها سلام و احوالپرسی. یکی دو ساعتی طول کشید تا راه افتادیم و فکر کنم وقتش بود تا با یکی از دو دلی هام خداحافظی کنم و این کار را هم کردم. خداحافظ ما رفتیم!!!! آخیش باور بفرمایید راحت شدم.(چقدر استرس داشتم) سرتون رو درد نیارم از وقتی که سوار اتوبوس شدم چشمم به جاده بود تا وقتی که رسیدیم.(بماند که با بچه ها هم کلی گفتیم و شنیدیم و شاید هم خندیدیم و گریه کردیم). اما از همه ی این ها گذشته خیلی وقت بود که به یک سفر معنوی احتیاج داشتم دلم می خواست کمی با خودم خلوت کنم و شاید هم درد و دل.(در کل خودم بگم و خودم بشنوم). شب اول خسته و کوفته رسیدیم شهرک بیت المقدس(محل اسکان)و همین که جا پیدا کردیم گرفتیم خوابیدیم که صبح خواب نمانیم و شاید هم خواب آلود نمانیم.... همان طور که در کلاس توجیهی گفته بودند قرار بود روز اول برویم اروند کنار که این طور نشد(یعنی خیلی معذرت می خوام بی معرفتی کردند اصلا برنامه ریزی منظمی نداشت این سازمان ملی جوانان همدان). روز اول یعنی صبح روز اول رفتیم شلمچه(گفتم بی معرفتی کردند چون قرار بود برای غروب شلمچه برویم و غروب شلمچه را ببینیم). در کل دیگر کاریش نمی شد کرد اولین منطقه شلمچه بود.... آقای مسلم خانی در مجله ی نای نی که نشریه ی فرهنگی جنوب بود با تلاش رفقای ما هم تحریریه شده بود در یکی از صفحات به بچه ها اخطار داده بودند که: {خب اینم از نای نی جنوب دیگه چی میخواید؟یعنی مگه رویی مونده که چیزی بخواید؟ حالشو ببرید فقط زیاده روی نکنید چون تجربه ی پارسال نشون داد که زیاده روی توی اردوی نوب از هر لحاظش ضرر داره.چی؟نمونش؟بابا دهن منو باز نکنید!(جرات ندارم بگم؟)باشه ما میگیم باقیش با خودتون. سال قبل تقریبا ۲۰ نفری بودند که به علت زیاده روی تو غذا خوردن شل شدن(یعنی شکمشون شل شد.)یه ۳۰ نفر دیگه ای هم بدلیل افراط در خوردن بعضی غذاهای دیگه سفت شدد(یعنی شکمشون سفت شد.)حالا اینا فقط تو غذا بود.بعضی ها هم که تو لبخند لبشون زیاده روی کردند قهقهه ها همان و ........... همان.(دچار خود سانسوری بشی همینه دیگه)اما از اینا گذشته یه عده هم بودند که توی گریه زیاده روی می کردند. اینا که بعد از گریه میرن تو فضا.یعنی غش می کردن و...... که البته باید کیک و ساندیس سریعا خدمت این دوستان می رسید.البته ناگفته نماند که بنده هم یک بار غش نمودم اما دریغ از کیک و ساندیس. اینارو گفتم که آهای خانوما آقایون!زیاده روی ممنوع!کم روی هم ممنوع!اصلا همه چیز ممنوع تا من بگم.گفته باشم تا آخر اردو هر کس زیاده روی کرد فرقی هم نداره که شل شده باشه سفت شده باشه غش کرده باشه ضعف کرده باشه یا هر طوری که شده باشه من افشاگری می کنم.از هیچ کسی هم باکی ندارم!افشاگری هم که می دونید که می تونه صوتی تصویری زیر نویس یا به صورت کاردستی که شامل:خیاطی گلدوزی منجوق دوزی و ........ میشه باشه.بالاخره مواظب باشید که سوتی ندید چون من افشا می کنم. می خندی؟تا به حال تو یه جمع ۵۰۰ نفر فاش شدی؟نه؟پس ببین و حالشو ببر} (بنده عین متن اخطاری را در بالانوشتم که البته با عنوان افشاگری در مجله به چاپ رسیده و البته از ایشان انتقاد هم می کنم که اگرکمی مودبانه تر هم به بچه ها اخطار میدادند اثر میکرد چون متنتان کمی بچه ها را ناراحت کرد و این که واقعا از یک مسئول فرهنگی بعید بود.......) در کل آقای مسلم خانی ما که بچه های حرف گوش کنی بودیم و به حرفتان گوش دادیم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 20:40 نویسندگان:مسافران وادی عشق |
|
|
بودن یا نبودن...؟ نه!!! بهتر است بگويم رفتن يا نرفتن!!!!! اما رفتن چرا و نرفتن چرا؟؟؟!!!!!! واااااااااي خداي من خودم هم دليل اين همه دو دلي را نمي دانم! يعني چرا مي دانم!! دلم براي طلائيه و شلمچه و هويزه و اروند تنگ شده!!پس چرا نرفتن؟؟ ۲ سال پيش را يادم نرفته است عهد با شهدا و اين همه پيمان شكني؟! خودم هم خجالت مي كشم از اين همه .......!!!پس چرا رفتن؟؟ دليل دو دليم همين است اما نميدانم بين رفتن يا نرفتن كدام را انتخاب كنم!!! غصه ي دل تنگم را بخورم يا بي معرفتي خودم را كه ديگر آبرويي نزد شهدا ندارم!! اما به قول بچه ها ۱۰۰٪ خودشان برايم دعوت نامه فرستاده اند!! و به قول خودم حتما اشتباه شده!!! (اما شهدا؟؟!! محال اشتباه كنند) اما.... پشيمانم... مثل هميشه!! دلم مي خواهد فرياد بزنم و اين را بگويم!!! شرمنده ام و اين بار نيز با دلي شكسته اما تنگ ..... شكسته از اين دنياي پوچ و تنگ از اين همه دوري!!!!! اما دل است ديگر كاريش نمي توان كرد به نداي دل تنگ خود دل مي سپارم و....
باز مي آيم....... دست خالي اما با دلي شكسته!!!! شهدا ممنونم.......... (به لطف شهدا امسال هم عازم سفربه مناطق جنگی جنوب کشور هستيم و انشا الله اگر لايق باشيم دعا گويتان....)
يا علي مدد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 15:41 نویسندگان:مسافران وادی عشق |
|
|
و همت به روایت آوینی:
و من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود اين سردار خيبر قلعه ي قلب مرا نيز فتح كرده است........ .. اما تو خود نمي داني كه هنوز نمي دانم انتهای نگاه تو به کجا می رسد......... یا علی.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 19:25 نویسندگان:مسافران وادی عشق |
|
|
و میدانیم که در باطلاق کشنده ای که دشمنان را درمانده کرده است سینه ای صاف تر از سینه ما نیست
که مورد کینه و بغض قرار گیرد. ایستادن از بیداری است و بیداری ها در پی داشته و خواهد داشت . کشور ما ناامن نمي شود ، چرا كه فرزنداني چون ما براي فدا شدن دارد . پس ايستادن ما تا بيداري آخرين خفته ، ادامه خواهد يافت ! چرا كه براي آمدن « او » به بيداري نياز است . ما در فرداييم ، همان فردايي كه در تصور هيچ كدام از كينه توزان درمانده نيايد . . . . و آن به طلوع نشته است ، به چشمان من نگاه كن خورشيد اميد مي درخشد ، اگر باور نداري سري به مزارم بزن تا نور طلوعش را ببيني !!! یا علی......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:18 نویسندگان:مسافران وادی عشق |
|
|
بعد از خداحافظی با والفجر هشتی ها همه ی کاروان
قلبشان تالاپ و تولوپ می کرد برای دیدن جایی که بعد از ترک اروند کنار می خواستیم برویم.راه طولانی بود و بچه ها همه مشتاق،همه دلمان هوایی شده بود و عطش داشتیم،اما نه برای آب بلکه برای دیدن جایی که دیار و قدمگاه فاطمه ی قدسیه بود. هر چه نزدیکتر می شدیم صبرمان کمتر می شد.طبق معمول یکی از رزمندگان دفاع مقدس که همراهیمان می کرد برایمان از شلمچه گفت،آری شلمچه:در مرز جنوبی ایران و عراق نزدیک خرمشهر مکان مقدسی است به نام شلمچه،نامی آشنا در این سرزمین و مشهور در آسمان. به ما تاکید شد که با ذکر یا فاطمه الزهرا (س) وارد این مکان مقدس شویم و بدون وضو به سرزمین شلمچه وارد نشویم. آری وارد منطقه شدن، ندای(فاخلع نعلیک) لبیک دادن، کفش ها را از پا بر کنارکردن وبه قدمگاه مجاهدان بوسه زدن چه صفایی داشت.صدای گریه های شلمچه نرم تر از بال کبوتری بود،که در محراب لمس کردم. رقص باد،خاک را به غبار روبی زنگاردل ها یمان می خواند و غبار خاک مطهر شهدا لایروبیمان می کرد.مطمئن شدیم که (خدایی هست) و دست و دلمان را به غروب می سپاریم و اعتماد می کنیم به هدیه ای که مادر از آن سوی مدینه برایمان فرستاده است:(غروب شلمچه).شلمچه،این غروب ها مال این حرف ها نیست و نه از جنس کلمه ای که ساخته ی دست بشر باشد.مگر کلمه ای که بدانی،که بفهمی از دل آسمان پایین آمده و نازل شده بر تو. این ها حرف هایی بود که در حین بازدید از منطقه در ذهنم می گذشت. حتی نمی توانستیم تصورش را بکنیم ما یک مرز بیشتر با عراق و کربلای حسین فاصله نداشتیم.حیفمان آمد،از منطقه بازدید کنیم اما با حسینی که یک مرز با او بیشتر فاصله نداشتیم درد دل نکنیم؟ کنار سیم های خارداری که ایران و عراق را از هم جدا می کرد نشستیم تا به حسین و اولاد حسین و اصحاب حسین سلامی عرض کنیم و با خواندن زیارت عاشورا دلهایمان را تسکین بخشیم. کنارمزار شهدای گمنام رفتن ، دل را پرواز دادن و مدد گرفتن ازآن ها ،چشم ها را بستن و با چشم دل دیدن. وای خدای من باورم نمی شود تصورش هم سخت است انسان خود را در قطعه ای از آسمان ببیند،شاید هم بهشت،آری بهشت شهدا، دل کندن از این مکان تصورش هم برایمان سخت بود تازه انس گرفته بودیم و شهدا را احساس می کردیم. اما وقت تنگ بود،دلملن نیامد نماز مغرب و عشایمان را همان جا نخوانیم. مانند شهدا چفیه مان را پهن کردیم و با عشق آن ها و به یاد آن ها نمازمان را خواندیم. ترک شلمچه برای همه سخت بود اما ،اما خداحافظی نکردیم . گفتیم: به امید دیدار شلمچه،به امید دیدار....................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:53 نویسندگان:مسافران وادی عشق |
|
|
بعد از عهد با شهدای دشت آزادگان و ترک هویزه وارد اروند کنار شدیم.یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس برایمان از اروند کنار گفت:اروند کنار یکی از بخش های آبادان است که در ۴۸ کیلومتری جنوب شرقی آبادان و در انتهای جاده ی آسفالت آبادان -اروند کنار واقع شده است.این منطقه شاهد یکی از بزرگترین نبردهای دوران جنگ یعنی والفجر۸ بوده است. غواصان خط شکن عملیات والفجر۸ در این منطقه شبانه از اروند رود گذشتند و خط دشمن را شکستند.هدف از این عملیات تصرف فاو و تهدید بصره از جنوب،انسداد راه ورود عراق به خلیج فارس بوده است. باذکر یا فاطمه الزهرا(س) وارد منطقه شدن بوی کویر باران خورده را حس کردن شاید مال زمین نباشد و نه حتی مال زمان شاید مال زمانی باشد که چند سال پیش چند سال بعد در لا زمان و شاید هم لا مکان بوجود آید . اصلا چه فرقی میکند که تو کجا هستی وقتی مال خودت نباشی .راه که میروم انگار اروند هم با من راه میرود بی انصافی است اگر تا این جا بیایم و نتوانم وضو بگیرم .آستین ها را بالا می زنم و گریه خاک اشک شور نگاهم را با آب شیرین وضو درمی آمیزد .اروند در میان چهره ای خیس خواهری که چادرش خاکی است دستانش هم خاکی است چهره اش اما غبار گرفته است . غبار به همراه غبار دود آلود شهر حتی در گره آن چفیه سفید . آری!(گریستن). سخته!از این مکان ها صحبت کردن خیلی سخته و تنها باید درک کرد و احساس. خداحافظ اروند کنار،خداحافظ والفجر هشتیا ، خداحافظ !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:9 نویسندگان:مسافران وادی عشق |
|
|
بعد از این که طلائیه را ترک کردیم،کمی بعد از اهواز، حد فاصل
سوسنگرد و طلائیه وارد شهری شدیم که ساکنان آن شرف تاریخ این منطقه هستند.این مکان سجده گاه انسان های ملکوتی و عاشقی بود که وضوی آخرین نماز خود را با خون پیکر بی سرشان که پاره پاره شده بود امضا نموده بودند. با ذکر یا حسین وارد این منطقه شدیم چرا که فرزند حسین(ع) شهید علم الهدی و ۱۵۰ تن دانشجوی پاسدار و بسیجی لب تشنه همانند مولایشان مظلومانه به شهادت رسیده بودند. همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود. این مطلب را که از امام خمینی (ره) است بر سر در دشت آزادگان هویزه نصب کرده بودند. با وضو وارد دشت آزادگان شدیم و بر سر مزار شهدای گمنام دشت آزادگان رفتیم و بعد از سلام و درد و دل با آن ها همگی در گوشه ای جمع شدیم تا با خواندن زیارت عاشورا در کنار شهدای گمنام دشت آزادگان خود را آرام کنیم. بعد از خواندن زیارت عاشورا و عهد با شهدا، دشت آزادگان و همچنین هویزه را به امید آمدن دوباره و تجدید عهدی دیگر ترک کردیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:2 نویسندگان:مسافران وادی عشق |
|
|
وقتی سوار اتوبوس شدیم و با پاسگاه زید خداحافظی کردیم،
به سمت مکانی راه افتادیم که شاید خود من خیلی اشتیاق داشتم هر چه سریع تر این مکان را ببینم ،یکی از پاسداران هشت سال دفاع مقدس که با کاروان ما راهی شده بود در حین راه برایمان ازطلایئه گفت :شهر اهواز مرکز استان خوزستان ،محل تلاقی جاده های مهم جنوب غربی ایران است.یکی از این جاده ها محور طلائیه است ،این منطقه شاهد کسانی است که به ندای رهبرشان لبیک گفته و عاشقانه جان خود را فدا نمودند. و کم،کم به مکانی که انتظارش را می کشیدم نزدیک شدیم هنگامی که اتوبوس ها ایستادند،کاروان پیاده شد و با ذکر یا رسول الله وارد منطقه شدیم .اول یادمان تابلویی از آیات قرآن نصب است که خطاب به حضرت موسی میگوید کفشهایت را خارج کن اینجا سرزمین مقدس طور است . علت نصب این تابلو را جویا میشوم میگویند در شروع عملیات تفحص تفالی به قران میزنند این آیه می آید . آری .این سرزمین مقدس ترین مقدس هاست . با این که زمزمه هایی در باره شیمیایی بودن خاک این جا به گوش می رسد ولی تو معدود افرادی را می بینی که کفش به پا دارند کمی که جلو رفتم حسی مرا از این رفتن بازداشت نه مثل این که نمی شد به این مکان مقدس که نام حاج ابراهیم همت با آن گره خورده بود بدون وضو وارد شد همان جا نشستم و با همان خاک مقدس تیمم کردم و سپس به راه خود ادامه دادم همین طور که جلو می رفتیم ایستگاه های صلواتی را می دیدیم و کسانی که با عشق به کاروان های راهیان نور خدمت می کردند یکی شربت تقسیم می کرد و دیگری راهیان را با عطر گلاب معطر می کرد و آن یکی با ذکر صلوات به سمت جلو هدایتمان می کرد. وقتی می خواستم از مکانی عبور کنم که دقیقا حاج ابراهیم همت در آن جا قدم نهاده بود دلم نیامد با کفش از مکانی عبور کنم که او عبور کرده بود فورا کفش هایم را درآوردم و پیاده راهی شدم.کم کم که جلو می رفتم وبه تابلو نوشته هایی که در هر گوشه از طلائیه نصب کرده بودند نگاه می کردم و مطالب زیبایش را می خواندم بی اختیار بغض گلویم را میفشرد دلم می خواست داد بزنم و گریه کنم تا این بغض شکسته شود.همان لحظه ایستادم تا دو رکعت نماز زیارت بخوانم.دیگر خالی شدم بغضم سر نماز شکست و بعد از نماز دوباره راه افتادم تا از دیدن چنین مکان مقدسی بی بهره نمانم .نمی دانم چرا حس می کردم طلائیه خیلی غریب است و همین غربتش بود که مرا عاشق خود کرده بود دلم نمی خواست از چنین مکان مقدسی بیرون روم برای دیدن طلائیه وقت کمی به ما داده بودند برای همین بعد از خواندن نماز ظهر و عصر به سمت اتوبوس ها حرکت کردیم تا باز به دیدن مکانی دیگر رویم برای تعریف از چنین مکان مقدسی که با نام همت ها گره خورده است چند خط نمی تواند پاسخگو باشد و فقط با رفتن به این مکان و حس کردن آن می توان فهمید که طلائیه ی واقعی چیست و چگونه غریب است همان طور که با اشک وارد سرزمین عشق یعنی طلائیه شدیم با اشک نیز ترکش گفتیم و قسمش دادیم تا قسمتمان کند باز هم برای دیدنش بیاییم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:7 نویسندگان:مسافران وادی عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مردان خدا پرده ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند خداییش بعد شهدا چی کردیم آیا آن طوری بودیم که از ما خواستند به خدا بی وفایی هم حدی داره ؟ بیاین باهاشون آشتی کنیم اگه میخواید یا علی |
| دیگر دوستان |
|
یوسف زهرا ******* |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 |
| آسمانی ها |
|
عشق یعنی انتظار غروب شلمچه انصار الشهدا کجائید یاران کجائید شهیدستان ياران ناب |
|
RSS
|